آن قصه شنیدید که در باغ یکی روز
از جور تبر زار بنالید سپیدار
کز من نه دگر بیخ و بنی ماند و نه شاخی
از تیشه ی هیزم شکن و اره نجار
گفتش تبر اهسته که جرم تو همین بس
کین موسم حاصل بود و نیست تو را بار
تا شام نیفتاد صدای تبر از گوش
شد توده در آن باغ سحر هیمه ی بسیار
دهقان چو تنور خود از این هیمه بر افروخت
بگریست سپیدار و چنین گفت دگر بار
آوخ که شدم هیزم و آتشگر گیتی
اندام مرا سوخت چنین زآتش ادبار
خندید بر او شعله که از دست که نالی؟
ناچیزی تو کرد بدین گونه تو را خوار
آن شاخ که سربر کشد و میوه نیارد
فرجام به جز سوختنش نیست سزاوار
جز دانش و حکمت نبود میوه ی انسان
ای میوه فروش هنر این دکه و بازار
از گفته ی ناکرده و بیهوده چه حاصل؟
کردار نکو کن که نه سودیست ز گفتار
آسان گذرد گر شب و روز و مه و سالت
روز عمل و مزد بود کار تو دشوار
پروین اعتصامی
یه روز بهتر از روز قبل...
ما را در سایت یه روز بهتر از روز قبل دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: ساغر علمیه
بازدید: 34